تبليغاتX
جادوی عشق

جادوی عشق

برای تازه شدن دیر نیست

به دریا شکوه بردم از شب دشت

وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت

به هر موجی که میگفتم غم خویش

!..سری میزد به سنگ و باز میگشت

***

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت8:7توسط محمد و غزل | |

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

***

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت14:27توسط محمد و غزل | |

 

اي خدا! اي رازدار بندگان شرمگينت

اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

***

اشك، ميغلتد بمژگانم ز شرم روسياهي

اي پناه بي پناهان! مو سپيد روسياه

بر در بخشايشت اشك پشيماني فشانم

تا بشويم شايد از اشك پشيماني گناهم

***

واي بر من، با جهاني شرمساري كي توانم

تا بدرگاهت بر آرم نيمه شب دست نيازي؟

با چنين شرمندگيها، كي زدست من بر آيد

تا بجويم چاره ي درد دلي از چاره سازي؟

***

اي بسا شب، خواب نوشين، گرم ميغلتد بچشمم

خواب ميبينم چو مرغي ميپرم در آسمانها

پيكر آلوده ام را خواب شيرين ميربايد

روح من در جستجوي ميپرد تا بيكرانها

***

بر تن آلوده منگر، روح پاكم را نظر كن

دوست دارم تا كنم در پيشگاهت بندگيها

من بتو رو كرده ام، بر آستانت سر نهادم

دوست دارم بندگي را با همه شرمندگيها

***

مهربانا! با دلي بشكسته، رو سوي تو كردم

رو كجا آرم اگر از درگهت گوئي جوابم؟

بيكسم، در سايه ي مهر تو ميجويم پناهي

از كجا يابم خدائي گر بكويت ره نيابم؟

***

اي خدا! اي راز دار بندگان شرمگينت

اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

 درد دل غزل رو فقط خودت میدونی فقط تو میتونی که کمکم کنی 

  

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت14:4توسط محمد و غزل | |

سلام دوستان خوبم

مرسی از اینکه مثل همیشه با دقت نظر مطالب وبلاگ رو می خونید و برامون نظر های

قشنگتون رو میزارید

داشتم به این فکر می کردم با نزدیک شدن بهار کاش همه چیز بهاری میشد ، خداکنه وقتی

بهار امسال میاد ما همچنان تو پائیز و زمستان دلمون نمونده باشیم

کاش وقتی به بهار نگاه میکنیم بتونیم لطافتش رو حس کنیم نه اینکه اونقدر قلبمون از

سرمای زمستان یخ زده باشه که حتی بهار هم نتونه یخش رو باز کنه

این روزها فقط به فکر خودتون نباشید

کاش ما بزرگتر ها می تونستیم از خواسته های خودمون بگذریم و به فکر کسانی باشیم که

حتی به نان شب هم محتاجند چه برسه به آجیل شب عید و لباس نو

تواین روزها کمی به اطراف ریز تر نگاه کنید حتما دستهایی رو میبنید

که به سوی شما دراز شده

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت10:27توسط محمد و غزل | |