تبليغاتX
جادوی عشق

جادوی عشق

برای تازه شدن دیر نیست

 

می پرسد از من کسیتی ؟ می گویمش اما نمی داند

این چهره ی گم گشته در ایینه خود را نمی داند
 

می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد

ایینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند
 

می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد

کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمی داند

می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم

حال مرا جز شاعری مانندمن تنها نمی داند

می گویمش ‚ می گویمش ‚ چیزی از این ویران نخواهی یافت

کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند

می گویمش ‚ آنقدر تنهایم که بی تردید می دانم
 

حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند

می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین

 آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت15:18توسط محمد و غزل | |

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

 دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

کسری من نه اینکه مرا شعر تازه نیست 
 

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز

من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
 

با او چه خوب می شود از حال خویش گفت

 دریا که از اهالی این روزگارنیست

امشب ولی هوای جنون موج میزند

دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
 

ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین

دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت15:5توسط محمد و غزل | |