تبليغاتX
جادوی عشق

جادوی عشق

برای تازه شدن دیر نیست

حالا بر خواسته ام!
چه ها می بینم؟
چه دنیایی است!چه زمینی چه آسمانی....!
دیگر زمینی نیست و همه آسمان است !
هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم اشک من غوطه می خورد ....
چه آسمانهایی !
به پهنای عدم ! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنایی امید ! به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنایی انس به پاکی شکوه زیبا و مهربان دوست داشتن...!
چه می گویم؟
کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شوید ای کلمات ! از چه سخن می گو یید؟
و من اکنون در آستانه دنیایی ایستاده ام که در برابرم آنچه از آن دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم می آ ید سکوت است و بس....



+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت8:4توسط محمد و غزل | |

شب بود

             من بودم وتنهایی وسکوت

           تو آمدی   یک تکه نور در گوشه اتاق

در گوشه دلم

              حالا سکوت من بسیار باصفاست

کافی است اندکی

       باشعر قلب من   همراه می شدی

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت8:2توسط محمد و غزل | |

شکست و ریخت به خک و به باد داد مرا 
               
چنانکه گویی هرگز کسی نزاد مرا
مرا به خک سپردند و آمدند و گذشت
               تکان نخورد درین بی کرانه آب از آب
ستاره می تابیدبنفشه می خندید
                  زمین به گرد سر آفتاب می گردید
همان طلوع و غروب و همان خزان و بهار
                 همان هیاهو جاری به کوچه و بازار
همان تکاپوآن گیر و دار آن تکرار
                همان زمانه که هرگز نخواست شاد مرا
نه مهر گفت و نه ماه نه شب نه روز
                  که این رهگذر که بود و چه شد؟
نه هیچ دوست که این همسفر چه گفت و چه خواست
                 ندید یک تن ازین همرهان و همسفران
 که این گسسته غباری به چنگ باد هوا است
               تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی
همین تویی تو که شاید  دو قطره پنهانی
              شبی که با تو درافتد غم پشیمانی
سرشک تلخی در مرگ من می افشانی
     تویی همین تو  که می آوری به یادمرا
  

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت5:32توسط محمد و غزل | |

راست مي گفت
اين زندگي عليرغم مسخره بودنش خيلي آدم رو به خودش وابسته ميكنه.
خيلي آدم از رفتن مي ترسه.
خيلي دوس داره زندگي كنه.
عمر نكنه بلكه زندگي كنه.
بعضيا فقط عمر مي كنن زندگي نمي كنن..
اينم تز جديد منه.
آدم باس زندگي كنه.

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت19:4توسط محمد و غزل | |

وقتي كه بر خلاف توقعات ما ، كسي يا چيزي ، ما را مجذوب مي كند نبايد تعجب كنيم . قانون كلي اين تجاذب گاهي چنان در طبيعت مستتر است كه توقعات ما به آن مربوط نيست

به هر ترتيب كه هست محبت من تو را جذب مي كند . يقين بدار تمام قلب ها مثل قلب شاعر آفريده نشده است . ضعف و شدت در تمام اشيا مشاهده مي شود . پس هيچ كس مثل من ، تو را دوست نخواهد داشت . از پشت يك ورقه كاغذ ، آهن ربا را تكان بده . سوزني كه روي كاغذ است تكان مي خورد . علاقه هاي دور دور با قلب همين حال رادارند . تو هم از پشت پرده ها به من دست تكان مي دادي

در اين صورت به قلب و مقدار حساسيت اشخاص نگاه كن . از اين جاست كه مي تواني در آن قلب پناه جويي

عاليه ! ميل داري امتحان كن . تاريخ و آثار شعراي بزرگ را بخوان . مسلم خواهد شد كه قلب مبدأ همه چيز ها است و هيچ كس مثل آن شعرا نتوانسته است حساسيت به خرج داده باشد . بعد از آلان نظرت را رو به جمعيت پرتاب كن : غالب اشخاص خوش لباس و خوش هيكل را خواهي ديد كه بد جنس بي محبت و بي وفا هستند . پس به دستي دست بده كه دستت را نگاه بدارد . به جايي پا بگذار كه زير پاي تو نلغزد

موج هاي دريا ، كه در وقت طلوع ماه و خورشيد اين قدر قشنگ و برازنده است ، كي توانسته است به آن اعتماد كند و روي آن بيفتد ؟ ولي كوه محكم ، اگر چه به ظاهر خشن است ، تمام گل ها روي آن قرار گرفته اند

بيا ! بيا ! روي قلب من قرار بگير

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت18:52توسط محمد و غزل | |

سلام به همگی جادوی عشق آپدیت شد

میخوایم از این بعد برای تمام عاشقا بنویسیم

منتظر نظرات و کمکاتون هستیم

با مدیریت جدید :

محمد و غزل

+نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت19:18توسط محمد و غزل | |