تبليغاتX
جادوی عشق

جادوی عشق

برای تازه شدن دیر نیست

 

هر خال "شاه" در بازي ورق نشانه يكي از پادشاهان بزرگ تاريخ است         
خال گشنيز : اسكندر كبير
خال پيك : شاه‌ديويد
خال دل : شارلماني...امپراتور فرانسه بزرگ
خال خشت : ژوليوس سزار

عجايب هفتگانه تاريخی: اهرام مصر , باغهای معلق بابل , مجسمه زئوس , معبد ديانا , مجسمه آپولو , آرامگاه ماسولوس , فانوس درياي اسکندريه

هر تكه كاغذ را نميتوان بيش از 9 بار تا كرد

 آيا ميدانستيد که بيشترين ضربان قلب راقناريها با1000بار در دقيقه وكمترين را فيل با27 بار در دقيقه دارد

يکي از شگفتي‌هاي رياضي اين است‌ که وقتي عدد 111111111 را در خودش ضرب كني، جواب خواهد شد: 12345678987654321

 آیا میدانید که در برج ایفل 2 میلیون و نیم پیچ بکار رفته است ؟

گرانترین کفش دنیا ۱ میلیارد و ۷۰۰ میلیون تومان است
گرانترین سینمای خانگی ۲۱۰ میلیون تومان است
گرانترین بلندگوی جهان ۲۱۰ میلیون تومان قیمت دارد
گرانترین ساعت دنیا سویسی بوده و ۱ میلیارد تومان است
گرانترین ماشین دنیا یک الگانس که با الماس تزیین شده و بیش از ۱ میلیارد است

فاصله بین مچ دست تا ارنج برابر با طول کف پا است

آيا ميدانستي که با نگاه کردن به گوش جانوران ميتوانيم پي به تخمگذار بودن و يا بچه زا بودن آنها ببريم، بدين صورت که تخمگذاران گوششان ناپيدا و بچه زايان گوششان نمايان است .تنها مورد يک استثنا وجود دارد و آن نوعي افعي بچه زا است که گوشش دقيق پيدا نيست.

عدد 2520 را مي‌توان بر اعداد 1 تا 10 تقسيم نمود، بدون آن‌که خارج قسمت کسري داشته باشد .

با 30 گرم طلا نخی به طول 81km می‌توان درست کرد

فندک قبل از کبریت اختراع شد.

تمامی خرسهای قطبی چپ دست هستند!
 
 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت21:49توسط محمد و غزل | |

 

زجانش برون جوهر افتاده بود            ز خاتم ورا گوهر افتاده بود

به بند ستم می کشیدند دل                  به روی زمین دلبر افتاده بود

به سوب خدا راه ره میسپرد               به راه خدا رهبر افتاده بود

ز قرآن ناطق قلم میشکست                به سوی دگر دفتر افتاده بود

به شام سیه ماه در بند بود                 به خاک اندرون اختر افتاده بود

کنار دری دختری می گریست              به دریای خون مادر افتاده بود

شکست از کمر با لگد ساق گل            خزان گشته گل گلپر افتاده بود

علی مرد آنجا که در پیش در              همه هستی حیدر افتاده بود

ز پرواز وامانده بد مرغ حق               چو پربسته و شهپر افتاده بود

ز سیلی رخ لاله بد داغدار                  ز بازو شکسته پر افتاده بود

حسن خون به دل رخ پر آزرم دشت       حسینش شر بر سر افتاده بود

میان شغالان دژم بود شیر                  ز بالای شه افسر افتاده بود

گمانم که عرش خداوند ریخت               که صدیقه ی محشر افتاده بود  

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت20:12توسط محمد و غزل | |

فاطمیه شعر داغ لاله است

 

 فاطمیه قصه‎گوى رنج‎هاست.............. بهترین تفسیرسوز مرتضى است

فاطمیه شعر داغ لاله است ..............  قصه زهراى هجده ساله است

فاطمیه آتش‎افروز دل است.............. احتجاجش یك كتاب كامل است

فاطمیه سینه‎چاك دردهاست.............. شاهد نامردى نامردهاست

فاطمیه سوز دل را ساز كرد.............. دفتر داغ على را باز كرد

فاطمیه ماه گل افشردن است.............. فتح باب تازیانه خوردن است 

فاطمیه قفل غم را شد كلید .............. چون كه دارد هم شهیده، هم شهید

 

                                                    "میرزا عباس مهدوى‏فرد"

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت21:32توسط محمد و غزل | |

قصه ام ديگر زنگار گرفت:

با نفس هاي شبم پيوندي است.

پرتويي لغزد اگر بر لب او،

گويدم دل: هوس لبخندي است.

***

خيره چشمانش با من گويد:

كو چراغي كه فروزد دل ما؟

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

آتشي كو كه بسوزد دل ما؟

***

خشت مي افتد از اين ديوار.

رنج بيهوده نگهبانش برد.

دست بايد نرود سوي كلنگ،

سيل اگر آمد آسانش برد.

***

باد نمناك زمان مي گذرد،

رنگ مي ريزد از پيكر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرما.

***

گاه مي لرزد باروي سكوت:

غول ها سر به زمين مي سايند.

پاي در پيش مبادا بنهيد،

چشم ها در ره شب مي پايند!

***

تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،

بايدم دست به ديوارگرفت.

با نفس هاي شبم پيوندي است:

قصه ام ديگر زنگار گرفت.

*****

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت12:36توسط محمد و غزل | |

يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ،

تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند.

او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ،

متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد.

او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ،

آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود

ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست.

آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و

با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد

و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد

تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد

كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

يادش رفته بود كه

بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت8:14توسط محمد و غزل | |

A man called home to his wife and said, “Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از

دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”

We’ll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I’v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم

بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

my rod and fishing box, we’re Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up” “Oh! Please pack my new blue silk pajamas.”

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های

راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر

خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

He said, “Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn’t you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?”

مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما

چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”

You’ll love the answer…

جواب زن خیلی جالب بود…

The wife replied, “I did. They’re in your fishing box…..”

زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت8:37توسط محمد و غزل | |

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش        

راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند

در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت                

محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام.

اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که

 اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
4

 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند ,

و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و

می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار،

 این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید

می توانید آن را انجام بدهیدمانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت8:27توسط محمد و غزل | |

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

***

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت7:59توسط محمد و غزل | |

ايرانيان جشن ها وآيين هايي دارند که يکي از آن ها نوروز است.

نوروز بزرگترين جشن ايرانيان است.

در نوروز هفت چيزدر روي سفره وجود دارد که اول آنها با سين شروع شده است.

 جذاب ترين قسمت نوروز ، نام سفره است.

 اسم اين سفره سفره ي هفت سين نام دارد. سفره ي هفت سين داراي

  1. سير: براي پاکيزگي
  2. سرکه: براي پاکيزگي
  3. سماق: براي پاکيزگي
  4. سنجد: تولد
  5. سمنو: نماد خوبي و رشد گياه
  6. سبزه: موجب فراواني برکت مي شود
  7. سيب: نمادي از زايش
گل هايي که سفره ي هفت سين را خشبو مي کند، سنبل و سوسن هستند. نوروز از اول بهار آغاز مي شود.شروع شدن سال جديد براي هر کشوري به دين، فرهنگ و نژاد آنها ربط دارد.

هفت سين

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت11:40توسط محمد و غزل | |

بهار بهار

بهار بهار

صدا همون صدا بود

صداي شاخه ها و ريشه ها بود

بهار بهار

چه اسم آشنايي ؟

صدات مياد ... اما خودت کجایی؟

وابكنيم پنجره ها رو يا نه ؟

تازه کنيم خاطره ها رو يا نه ؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد

تازه تر از قصل شكفتنم کرد

بهار اومد با يه بغل جوونه

عيد آورد از تو کوچه تو خونه

حياط ما يه غربيل

باغچه ما يه گلدون

خونه ما هميشه

منتظر يه مهمون

بهار اومد لباس نو تنم کرد

تازه تر از فصل شكفتنم کرد

بهار بهار يه مهمون قديمي

يه آشناي ساده و صميمي

يه آشنا که مثل قصه ها بود

خواب و خيال همه بچه ها بود

آخ ... که چه زود قلك عيديامون

وقتي شكست باهاش شكست دلامون

بهار اومد برفارو نقطه چين کرد

خنده به دلمردگي زمين کرد

چقد دلم فصل بهار و دوست داشت

واشدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد

من و با حسي ديگه آشنا کرد

يه حرف يه حرف ‚ حرفاي من کتاب شد

حيف که همش سوال بي جواب شد

دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود

که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

 

تقدیم به همه ی دوستان عزیزم سال نو همگی مبارک

 

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،

اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

********سال نو مبارک********

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت11:31توسط محمد و غزل | |

به دریا شکوه بردم از شب دشت

وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت

به هر موجی که میگفتم غم خویش

!..سری میزد به سنگ و باز میگشت

***

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت8:7توسط محمد و غزل | |

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

***

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت14:27توسط محمد و غزل | |